چیز ....

ناراحت نیستم ...

 راستیش بد هم نیست . درسته ... اینجا جای اون نیست که بلند داد بزنم !

من اینجا رو یه جای دیگه تصور می کردم . اما خوب متوجه شدم دنیای مجاز فرق چندانی با همین دنیای خودمون نداره ..

اینجا هم باید درد تو بریزی تو خودت و خفه شی .. اینجا هم باید صدات بلند نشه که مبادا آبروت بره . مبادا کسی برنجه

کسی از حرفاهات سوبرداشت کنه ...

بله ... تصور می کردم می شه اینجا خودم باشم که متاسفانه نه نمی شه .... اینجا هم باید نقاب خوشبختی و خوبی بزنم و بگم

اهای تو که می یای اینجا دلت بسوزه از خوشبختی دارم می میرم !

در حالی که قلبم زیر فشار درد هام له می شه ..

اره احساس بد چیزیه ... اعتماد بدتر ...

یه بار چوبش بد خورده بودم . نتیجه شو دارم الان می بینم .. دقیقا همین مشکل و داشتم ...

توی خونه هوا نبود ... جایی نبود که بشه حرف زد . وقتی جایی رو پیدا کردم . تمام احساس و اعتمادم و ریختم توش ..

قلب یه مرد که نمی دونم چرا نمی تونم نرمش کنم ... تنهایی مو می خواستم باهاش پرکنم .

می خواستم گوش شنوای من بشه و من هم براش همین کار و کنم ..

این شد حاصل این اعتماد و تکیه زدن به شونه های دیگری ...

اینجا هم همین طور شد برام . می گن از چاله در می یاد می افته تو چاه .. منم ..

گفتم می تونم به اینجا اعتماد کنم که متاسفانه این جور شد ...

به هر حال ؛ ما که یاد گرفتیم خفه شدن چیز خوبیه . خفه می شیم ..

از خودم دلگیرم . همین . با مشکل اون شبی هم بیشتر بی حوصله هستم ...

نمی دونم امیدوارم درست شه . یا حداقل من درست شم ...

ای کاش ... اندازه احساس کسی را می شد دونست .. معیاری بود برای گفتن دلتنگی ...

ای کاش می شد ؛ احساس را لمس کرد . دید .. چشید .. بو کرد ..

ای کاش احساس .....

بی خیال .. دوستتون دارم ..

 

 

شرمنده دیگه ... زری خانم 

 

از این وحشت، از این تردید ، از این بی هودگی سیرم

                               توی دستای مغرورت ،چه معصومانه می میرم

                                                   فقط یه آه ،فقط یک اشک ،فقط یک بوسه با من باش

                                                             قد لبخند،قد گریه توی این پرسه با من باش

 

                                                       نمی دونی نمی دونی که تو دام چه کابوسم

                                                تن سردرگمی هات و ریاضت هات و می بوسم

                                 از این وحشت ،از این تردید، از این دخمه نجاتم ده

من و از سایه ها بردار ، من و غسل و حیاتم ده

 

دارم از یاد تو می رم ، ببین آهسته آهسته

                          جراحت های این قصه به مرگ ما کمر بسته

                                                       تو می تونی نو می تونی شکستن هام و در یابی

تو این تبعید تحمیلی بشی آغوش آفتابی

 

آغوش افتابی .. هاتف .. 

 

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رایان

تازه بهت گفتم. اینها دوستان هستند. حتی دوستانی دارم که پشت سرم به خراب کردن من مشغولن. در ظاهر دوستم هستند و پشت سرم میدونم و خبر دارم که ازم بد می‌گن. کسانی هم هستند که حتی نمیشناسم. میان و لطف هم میکنن خصوصی بهم فحش میدن. قضاوتهاشون رو مطرح میکنن. یکی هم مثل همون عکس نمک آبرود میاد و میگه خودم آیا قرمساق هستم یا دیوث و اینا. هست که دیدیش؟

رایان

نمیخام نصیحتت کنم. ولی یه عنوان کسی که از سال 73 74 مشغول نوشتن هستم دارم بهت توصیه می‌کنم. وقتی خودت رو میزاری در معرض، آماده‌گی هرگونه برداشت و برخوردی رو داشته باش. به حرف کسانی که شاید از روی محبت ولی با قضاوتی بد بهت حرف میزنن ناراحت نشو که ممکنه حتی کسانی با قصد بد و اذیتت هم گذارشون به اینجا بکشه. اینجا مجازی هست ولی گذار هر کسی ازش رد می‌شه. حواست باشه. در نهایت ضمن اینکه میگم حتی خود من از هر نظری خوشحال نمی‌شم و حست نظراتی که ممکنه روزم رو خراب کنه ولی بر این اساس تصمیم نگیر. به خودت بدو بیراه نگو. نه ظالم باش و نه مظلوم نمایی کن. بودور که واردی. اگه جسارتشو داری از اتاق خوابت بنویس. اگه نداری ننویس. من خودم جراتشو ندارم تمام عقایدمو بنویسم. تو قالب طنز مینویسم. تحت لفافه می‌نویسم. اگر کسی هم بهم بتازه فوری ماست مالیش می‌کنم. گرفتی؟

رایان

تازه. یه چیزایی هست که عمرااااااااااااااااااااا بنویسم!!‌ [نیشخند]

رایان

حالا جمع کن این مرثیه رو کسی بجز دوستات نمیان قربون صدقه‌ت برن. اینا هم که سرجاشون هستن. دیگه چی می‌خای؟ [بغل]

کاوه.

واقعا سارا اینارو خودت نوشتی........ خیلی تعجب کردم دوباره خوندم.............. یه نتیجه!!!!!وقتی ادم با دلش بنویسه میشه این........... نمرت 20شد پیش من..... اینکه با دلت بنویس حرف دوست بود که قرض گرفتم یعنی برداشتم بعد هم گذاشتم سر جاش... کلی بگم منظورم اینه که حرفهای دیگران را به نام خودسون مینویسم نمیشه حرفها را دزدید...... دروغ نمیگم به جون حامی....سگ خودم

سبحان

یادته می گفتی چرا تند تند آپ نمی کنی؟ بعد می گفتم چون نمی تونم همه داستانا زندگیمو بنویسم؟ می دونی اینجا یه بدی داره بعضیا یهو از راه میان.(مثل یه زمانی که من از راه اومدم و عجولانه قضاوت کردم) از داستانا زندگیت خبر ندارن نظر می دن آدمم از نظرشون دلگیر میشه... یه چیزی آبجی: یه جا خوندم آدما اگه غما و دلتنگیاشونو دستشون بگیرنو تو یه صف واستن هر کی عم و مشکل و دلتنگی کناریشو ببینه غم خودش از دستش کی افته...

ملوس خانمی

منم دلم خواست عمومی نظر بدم[نیشخند] آپیدم الان[شوخی]

رویا

من کجا قضاوتت کردم سارا؟ بین همه ی اونایی که اینجا می یان و می رن و نظر می ذارن شاید من بیشتر از همه درکت می کنم.. درک نه می فهممت..فهم نه احساست می کنم.. دعوا سره هیچ و پوچ..تنبیه شدن تو اتاق تاریک..بحث و دعوا..ترس.. همه ی اینا رو می فهمم.. بی احساسی یه مرد که باید تکیه گاهت باشه..همه رو می فهمم.. همون روز اول که اومدم وبلاگت و اون پست اعترافات رو خوندم خواستم بیام درگوشی بهت بگم سارا جون ، خواهر نداشته ي من اين چيزا رو يا ننويس يا اگه مي نويسي خصوصي بنويس يا اگه خصوصي نمي نويسي نظرات رو ببند..اما نگفتم اينا رو چون باهات صميمي نبودم.. من مثل فرح و ستاره و بقيه نمي گم اينجا ماله توئه و هر چي مي خواي بنويس..اينجا ماله توئه و تو صاحب حقي ولي وقتي از خونواده مي نويسي حتي از خودت حتي از شوهري كه خيلي اذيتت مي كنه در كناره همه حرفا تو هنوز رو خودت و خونوادت و شوهرت تعصب داري..اگه كسي حرفي بزنه حتي اگه اون آدم رو نشناسي ولي روت تاثير مي ذاره... يه بار اومدم در مورد يكي از عزيزانم مطلب نوشتم اين قدر بدو بي راه در مورد عزيزم نوشتن كه تا يه هفته رواني شده بودم و حالم از خودم به هم مي خورد كه چرا اجازه دادم يك

پینوکیو جان

آره سارا جان..عشق چیز بدیه اعتماد بدتر....[دلشکسته] خیلی مواظب خودت باش..خیلی [ماچ]

پینوکیو جان

اکشال نداره عزیزم هممون زنیم دیگه خیر سرمان هی اعتماد میکنی م هی بیخودی عاشق میشیم آخرش میفهمیم نه بابا خبر چندانی نبوده که نبوده ..[بغل]