19 سالگی من !

روزهای ١٩ سالگی ..

من و یک فرفره ی صورتی و طعم ترش و شیرین یک حضور ..

شاید پیاده رو .. و شاید هم یک نیمکت .. که اصلا شاعرانه نیست ..

من و روزهای رفته و برنگشته ی 19 سالگی ..

رد شدن ؛ خط زدن ؛ خندیدن و دوباره رد شدن ..

بازی آن روزهای من ..

و یک دنیا سردر گمی های قشنگ .. شوق راه رفتن و خسته نشدن ..

خنده از سر ترس ؛ گریه از داشتن ذوق ؛ و دیدن پنهانی ...

رها شدن میان شعر و نوشته ها .. و خاطرات ...

 

-  بارون و دوست دارم هنوز چون تو را یادم می یاره ....

 

روزهای آخر آبان و باران پائیزی ... راه رفتن و زمزمه کردن ترانه های دلتنگی ...

و ساده عشق را در نگاه مشتاق یک مردمک قهوه ای ؛ بوسیدن ..

عطر سحر آمیز یک عشق را در پوست نازک دل حک کردن ..

 

نوزده سالگی من ...

همین نوزده سالگی ؛ که گذشت .. و دیگر هیچ سالی نوزده شمع روشن نخواهد شد ..

نوزده سالگی که تمام روزهایش ؛ تکرار تازه شدن بود برایم .

نوزده سالگی من پر از وسوسه و غم ... اما در دسترس و زیبا بود . مثل ارتفاع و شوق پریدن ..

 

در همین نوزده سالگی عشق را شناختم . همین عشقی که نمی توانم رنگ هایش را از قلبم بزدایم ..

عشق و نوزده سالگی من کلاف سر در گمی های احساس و منطق من ..

یکی از روزهای نوزده سالگی  ؛

و ردپای دختری که نمی دانست ؛ احساس ، احساس می کند و منطق ؛ زندگی ..

و جا پای غم انگیز یک عشق پر شکوه ؛ که سنگینی اش شانه های نوزده سالگی اش را خورد کرده ..

همین ها و یک دفتر سیاه شده و اندازه ی یک دنیا تنهایی ؛ یاد گار نوزده سالگی من است ..

 

و شاید نگاهی که هر از گاهی میان نوشته هایم سرک می کشد  ..

و شاید گوشه ی پرت و دنج یک قلب ؛ که از پشت گوشت و پوست و استخوان یک مرد ؛

برای روزهای نوزده سالگی ام می تپد ..

..

و حتما طعم اشک های شوری که گونه های بهاری را سوزاند ...  و دو دست که هستی

 شان را در نوزده سالگی ام جا گذاشته اند ..

.

خاطراتی که می دود ؛ گیج و مبهم .. و مرا می کشاند به همان روزهای نوزده سالگی ..

چه سخت می نویسم نوزده سالگی را ؛ و عذاب تکرارش را به جان می خرم ..

نوزده سالگی که از دست رفت و خاطرات سنگینی را که بر قلبم جا گذاشت ..

قلبی که بعد از همان خاطرات ؛ محو و کوچک تر و تیره تر شد ...

..

افسوس ؛ آه ، اشک ... !!

چه بی فایده می شوند هنگامی که چیزی برای تأسف خوردن ؛ آه کشیدن و گریه ، وجود ندارد .

.

می نشینی همان روبرو یم . همان جایی که بار اول خودم را ؛ و ترس شیرین یک

احساس را ؛ در مردمک هایت شناختم ..

و زل می زنی به دستانم .. و می گویی" چه خوب می توانم حروف را بهم بچسبانم .. "

و قهوه ای که تلخ ؛ که تلخی اش هنوز هم گلویم را می فشارد ؛ ارام گرمای تنت می شود ..

و من نوزده ساله ..

و یک دفعه نمی دانم چه می شوم که دستانم محو می شود میان دو دست ؛

که از گرمای یک قهوه ی تلخ ؛ جان گرفته اند ..

همین . این اولین و آخرین سناریو ی نوزده سالگی من بود و تو ...

 

راستی نوزده سالگی من با کدام سال تو دنیا آمد ؟؟؟

 

 

 

نگاهت که رد شد از قلبم .. می نویسم ؛ به یادت هستم ...

----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :‌ یه ( نمی دونم اسمش و چی بگم ! ) گذاشتم توی بلاگم .. اون یکی ؛ اینجا کلیک کنید

/ 9 نظر / 8 بازدید
پریسا

سلام خوبی؟ منم خوبم. ها؟ حالمونپرسیدی؟ بی خیال...وبلاگ جالبی داری اگه دوست داشتیبه وبلاگ منم بیا.خوبه هااا! اگرم دوست داشتی منو با اسم ماجرا های من و رایانه لینک کن بعدش برام بنویس که با چه اسمی لینکت کنم منتظرتم زودی بیا

فرح

تجربه ی 19 سالگی تو بیشتر به تلخی میزنه نه؟ نمی دونم چرا تو اون سن و سال ادم نمیدونه حسی که داره عشقی که داره اصلا حقیقی هست یا خیالی . چون واقعا از دست میره . قشنگیش هم شاید به همینه خاطره ای که لذتی بوده بی فرصت . ولی میشه در بارش نوشت و نوشت و نوشت . نه؟

رایان

نوشته ی قشنگی بود.

سبحان

نوزده سالگی من دوران پیش دانشگاهیم بود. قبل کنکور خاطرات خوبی ندارم. یه سئوال چرا وقتی که تولدم میشه یه سال از عمرمون میگذره و پیرتر میشیم همه خوشحال میشنو برامون جشن می گیرن؟؟؟؟؟؟؟

برادر Hell Lord

19 سالگی من....بزرگترین تحول من توی زندگی بود که تا چند وقت پیش لذتش زیر زبونم بود، اما امسال...بدترین سال زندگی ام بود،گرچه شیرینی هایی که همه دم از شیرینی اش میزنند،طعمش را چشیدم...اما مثل زهری بود که داره تنم رو خشک میکنه. 19 سالگی من اوج من بود...اوج عشق من...اما اون عشق رو به یک دوست داشتن مسخره که سر و ته نداره باختم...تلاش میکنم باز هم 19 سالم بشه.

بهاره

19 سالگی من؟ سالی بود که خودم را بیدا کرده بودم. بهاره واقعی را ولی نمی دونسم یک سال بعد گم می شم تو بازی سرنوشت.[گل]

رایان

فونت اینجا زرشکی ارغوانی هست.

رایان

عجب. خب زرشکیه دیگه. سوال کردی جواب دادم. [متفکر]