زنی را می شناسم من ...

شعر گونه ی  " زنی را.. " از سید طباطبایی.  ارزش یه بار خوندن رو حتما داره

 

زنی را می شناسم من ؛

که شوق بال و پر دارد ؛ ولی از بس که پر شور است ؛دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من ؛

که در یک گوشه ی خانه ؛میان شستن و پختن ؛درون آشپزخانه ؛سرود عشق می خواند


نگاهش ساده و تنهاست؛صدایش خسته و محزون ؛امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من ؛

که می گوید پشیمان است ؛چرا دل را به او بسته ؛کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید ؛

گریزانم از این خانه ؛ولی از خود چنین پرسد ؛چه کس موهای طفلم را ؛پس از من می زند شانه؟

 

زنی آبستن درد است ؛زنی نوزاد غم دارد ؛زنی می گرید و گوید ؛به سینه شیر کم دارد

زنی  با تار تنهایی ؛لباس تور می بافد ؛زنی در کنج تاریکی ؛نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر ؛زنی مانوس با زندان ؛تمام سهم او اینست ؛نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من..

که می میرد ز یک تحقیر؛ ولی آواز می خواند ؛که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد ؛زنی با اشک می خوابد ؛زنی با حسرت و حیرت ؛گناهش را نمی داند.

زنی را می شناسم من؛که شعرش بوی غم دارد ؛ولی می خندد و گوید ؛که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من ؛

که هر شب کودکانش را ؛به شعر و قصه می خواند ؛اگر چه درد جانکاهی ؛درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن ؛که او شمعی ست در خانه ؛اگر بیرون رود از در ؛چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک ؛

کنار سفره ی خالی .که ای طفلم بخواب امشب ؛ بخواب آری ؛و من تکرار خواهم کرد ؛سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من ؛

که رنگ دامنش زرد است ؛شب و روزش شده گریه ؛که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من ؛


که با شیطان نفس خود ؛هزاران بار جنگیده ؛و چون فاتح شده آخر ؛به بدنامی بد کاران ؛تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند؛زنی خاموش می ماند ؛زنی حتی شبانگاهان ؛میان کوچه می ماند

زنی در بستر مرگ است ؛زنی نزدیکی مرگ است ؛سراغش را که می گیرد !!!


شبی در بستری کوچک ؛زنی آهسته می میرد ؛زنی هم انتقامش را ؛ز مردی هرزه می گیرد

 

 

زنی........ 

........

این شعر و از بلاگ یکی از دوستان برداشتم ؛ متاسفم که نه اون من و می شناسه

و نه من ازش می تونم بگم ... همین . گاهی خواننده ی خاموش شدن هم بد نیست ...

اما از همین جا ازش تشکر می کنم و معذرت خواهی برای اجازه نگرفتن ..

برای هر خطش یک ساعت اشک ریختم ؛ خودم و امثال خودم و توی تک تک حرفاش

دیدم ....

نباید بگم اما متاسفم که زنم ....

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
سوسن

متاسف برای شرایطی هستم که ما رو به خاطر زن بودن متاسف کرده

بهاره

همه خوب حرف می زنن. خوب شعر میگن. خوب شعار میدن. وقت عمل...

رایان

[گل]

سبحان

"ولی آواز می خواند ؛که این است بازی تقدیر" به راستی به بازی تقدیر است؟ اما حق می دم با خودن این شهر گریه کنی. بیاد "حلقه" فروغ دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای ، این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است

بهاره

فروغ چه خوب میگه: آن داغ ننگ خورده که می خندید برطعنه های بیهوده من بودم گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که "زن" بودم. اون بست هست هستم که هستم رو خوندم....[گل]

فرح

و من یک زن می شناسیم؟ گاهی عفیف گاهی عتیق گاهی منفور گاهی مغرور گاهی عاشق گاهی خسته گاهی تنها ... شناختی؟ ______ سلام و امید سلامتی برای تو نوشته هاتو خوندم . دنبال هم میکنم و میخونمت . فعلا [گل]