روزانه

پدر شوهرم مریضه . مریضه یعنی اینکه سرطانش دوباره از یه جا دیگه سر در اورده . بار اول من تازه فهمیده بودم حامله ام . خیلی روزای بدی بودن . من دوران بارداری مزخرفی رو داشتم . از اون طرفم پدر شوهرم ... شوهرم یک شب در میون بیمارستان بود . البته بد هم نبود . من ویار داشتم بهش . یه بویی می داد که من حالم بهم می خورد . نیشخند

بعدش اوردن خونه ی ما یک مدتی ؛ چه قدر روزهای مزخرفی بود . صبحها شوهرم می رفت و من می موندم و پدرش تو خونه . وای اون سکسکه می کرد . عوارض شیمی درمانی بود . بعدش منم هی حالت تهوع دیگه سادیسم پیدا کرده بودم . می خواستم سرم رو بکوبم به دیوار . مانی همیشه سکسکه زیاد می کرد من فکر می کنم برای همین مسئله ست . می رفتم سونو گرافی این بچه همه ش سکسکه می کرد . دکترم همین طور نگاه می کرد به شیکمم ! می گفت این می ترسه انگار از من ! 

خلاصه ش اینکه خیلی بد بود . اما خدا رو شکر خوب شد و برگشت سر خونه زندگیش . 

الانم دوباره بعد از هفت سال ... 

دوستش دارم از معدود فامیلای شوهرمه که خب مرد خوبیه . خاله زنک باشه و حرف گوش کنه اصلا . خیلی هم زنش رو دوست داره . با این سنش احترام می زاره به زنش تو جمع . براش گریه می کنه . وقتی مریض بود . 

خیلی مهربون و حساسه . من رو هم حالا برعکس بیشتر اعضای خانواده ش ؛ واسه خودم دوست داره . به من می گه عروس ! یعنی اسمم رو هیچ وقت صدا نکرده . همیشه عروس . اما به جاری هام نمی گه . بعد از مشکلم هم خیلی هوامو داره و نمی ذاره زیاد کار کنم تو خونه شون . البته خودمم ؛ زیاد بلند نمی شم اونم اما هواداری می کنه . 

تازه جلوی پسرش هم در می یاد برای من . بله ..از خود راضی 

البته خوبی از خودمه ! می دونم . اما خوب درک داره کمی . همین هم خیلیه اونم توی این خانواده !!

حالا نوشتم که بگم براش دعا کنید . الان اصلا وقتش نیست . هم برای خودش و هم برای باقی . اصلا حس و حالش رو ندارم . تا همین الان هم کلی هزینه ش شده . البته مهم نیست فقط خوب شه . 

بالا سر زن و بچه ش باشه . 

خواهر شوهرم و جاریم هم حامله ن . وای منم دارم خاله می شم . همه دارن بچه دار می شن . من هم دلم نی نی می خواد نگران

/ 0 نظر / 11 بازدید