خونه تکونی 1 .. یادگاری ..

امروز ١١/١٢/٨٨ بود .

یعنی به عبارتی تا عید ١٨ روز دیگه مونده .

یکی دو روزی هست که مثلا خونه تکونی می کنم !

اولین و دوست داشتنی کاری که انجام می دم توی این موقع ؛ ریختن کمد دیواری هاست

بهترین کار دنیاست .. خیلی دوست دارم تنها باشم و آروم آروم بریزم و جمع کنم باز .

دیروز و پریروز اتاق مانی بودم . کلی اسباب بازی شکسته و لباس های کهنه شو

ریختم دور .

امروز صبحم افتادم تو جون کمد دیواری ش .

و یه دنیا خاطره جلو چشمام اومد .

از سی دی و عکس سونوگرافی ش وقتی -به قول خودش - توی دل من بود .

تا اولین عکسی که ازش خودمون گرفتیم .

توی یه ملحفه ی سبز رنگ . زشت و کثیف ... قربونش برم ..

لباسهای کوچولوش ؛ یه شلوار خونگی پیدا کردم ؛ گریه م گرفت ؛ بوی بچه می داد هنوز .

یه ذره بود . اولین شلوار لی که براش خریدم ؛ عید بود .. تازه ١٠ ماهه شده بود .

چهار تا جیب بزرگ داره . کفش های عروسکیش ؛ یکی شون زرد بود کله ی یه جوجه ..

خیلی دوستش داشتم . و یه سرهمی آبی و سفید که اولین لباسی بود که براش

خریدم .. جالبه چون بچه م قدش بلند بود یادمه فقط از بیمارستان که مرخص شدیم پوشید

دیگه تنش نشد . پوشکش که می کردم دکمه های زیرش بسته نمی شد ..

روش عکس سه تا فیله !

حوله و پتوش .. پستونکاش .. چهار تا پستونک داره .. یادمه یکی شو ٨ تومن خریدیم

باباش اینقده سرش غر زد ... شیشه شیرش و نخندین ها ؛ اما پودر و

روغنشو هم نگه داشتم ..

رورورک و کالسه و این هاش و همه رو دادم واسه این خیریه ها ؛ البته تا سه سالگیش

نگه داشته بودم اینقد خواهرم نق زد که می خوای چیکار ؛ دادم ببره  ..

سورمه ای بودن ..

کمد و تختشم عوض کردیم دو بار تا حالا ... خودش که شیطونه ؛ خراب کاریش حرف نداره

تختشم سال به سال کوچیک می شه !

خلاصه لابه لای وسایلی که برام یه دنیا خاطره بود ؛ خیلی چیزها پیدا کردم .

لباسهاشو با دست شستم ؛ بالش و پتوی نوزادیشم انداختم تو تراس تا هوا بخوره ..

یعد از ظهری با خودش باز نگاه کردیم و تا کردیم و گذاشتیم توی کاورش ..

..

انگار تمام خستگی کار از تنم بیرون می ره این جور وقتها ..

اون روز هم کمد دیواری اتاق خودم و ریختم .. البته اینجا زیاد چیزی نبود . جز خرت و پرت

های خودم که قبلا توی دارایی هام گفته بودم ...

فردا صبح هم می خوام کمد دیواری اتاق خواب و بریزم پایین ..

احساس خاصی دارم . هم دوست دارم خیلی از خاطراتم ؛ که اونجاست رو ببینم

هم می دونم با دیدنشون باید ساعتها بشینم و زار بزنم !

فردا صبح می دونم ؛ صبح زیاد خوبی نخواهد بود .. از همین الان که بهش فکر می کنم

دلگیر می شم . اما کاری که باید انجام بدم .

سالی دوبار تقریبا این کارو می کنم . یه بار اسباب کشی کردنی ؛ یه بارم دم عید ..

اونجا خاطراتم یه جورن .. هم شادن ؛ هم غمگین .. هم تلخن هم شیرین ..

هم دوست دارم داشته باشمشون . هم از بعضی هاشون حتی متنفرم ..

اما خوب فردا صبح نوبت اونجاست .. شش ماه بی دیدنشون یاد خیلی چیزها می افتم .

یه روزم با دیدنشون ...

به خودم قول دادم امسال آروم تر باشم . بیشتر به خاطرات خوب فکر کنم .

بیشتر وقتم و با اونهایی که بهم آرامش می دن بگذرونم .

می خوام صبح زود پاشم . آهنگ های شاد بزارم ؛ دامن بپوشم ؛ آرایش کنم ،برقصم ؛ صبحونه

واسه خودم درست کنم ؛ کلی خوردنی دم دست بزارم . بعد برم رو صندلی اپن ..

دونه دونه بریزم کارتن و کاور ها رو زمین ..

بعد بشینم و نگاهشون کنم ..

فردا صبح ...

شاید تا عصری اینجا نیام ...

تا بعدها ....

-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : بابا چه تونه ؟ ای داد ... چرا این طور شدین ؟

می رم پیش سبحان هنوز توی ارشد مونده !

این ملوس هم ماه به ماه معلوم نیست کجاست اومده می گه حرف ندارم !

می رم پیش بهاره توی همون زن + مونده !

رایانم الحمدالله یه پست عیدنامه گذاشت ؛ رفت تو افسردگی باز !!

این برادر هل لورد هم هنوز داره خدا رو شکر می کنه ! عروسیه نه ؟

بازم به فرح خانم آفرین که این سیب سرخ رو گذاشت !

رندی خانم که انگاری دلش گرفته بود ؛ داره خونه تکونی می کنه ..

این چه وضعه ؟ !!!!

یه چیزی بنویسین ببینم !!! ابرو

---

بعدا نوشت بازم !!

دیشب که از خونه مادرشوهرم می یومدیم ..... خب .... خب ..

توی وانتی ....

خب ...

..

چاغاله بادوم دیدیم !!!

آقا خودش دید و مانی هم گیر که بخر ..

۵ هزارتومن دادیم یه ٢٠-٣٠ تا دونه چاغاله بادوم خریدیم !!!!

اما خوب بود ... دلتون نخوادا !!! گفتم بگم ؛ به خودتون بیاین ...

عید داره می یاد

غذام سوخت ... خاک بر سرم !!

دیگه تا بعد ....

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرح

یعین الان داری حسابی کار میکنی دیگه نه[شیطان][نیشخند] خب پس خسته نباشی

ستاره

خی دوست جون ...با این پینوشت معلوم شد از کجا پیدا شدم ..اول از کامنتتون ممنونم ..عزیز دل بچه ها همشون خوبن هم دختر هم پسر ...حالا این دفعه تولد دخترم بود و تحویگیریان دخترونه [زبان]...دفعه دیگه که تولد پسرم بود میرم تو کار خوبی های پسر ... بهر حال خوش به حالت که یادگاری های نوزادی شونو داری ...من که همه چیزیمو تقریبا از دست دادم ..خیلی یادگاری داشتم ولی خب تو یمهاجرت تریبا شدم مثل بچه دنیا اومده ...یه تن لخت و یه تکه پارچه که به خودم پیچیدم .. خسته نباشی از این همه کار ...خوب نمی دونم چرا این روز ها منم حس و حالاب هار ندارم ..ظاهرا تو بلاگستانم این گرد افسردگی پاشیده شده ..همه همین طوریم ..چرا شو ..چی بگم

برادر Hell Lord

اصلا حس و حال عید نیست امسال![افسوس] به عبارتی حس و حال هیچ چیز نیست... ...بوی بچه رو هم من خیلی دوست دارم [نیشخند]، لباسهای بچگی ثنا...چقدر باهاش بازی میکردم و چقدر شیرین میخندید،موقه ای که هنوز نمیتونست بشینه....یادش به خیر. [گل]

برادر Hell Lord

راستی بالاخره بهت رسیدم... [نیشخند] فعلا حس و حال نوشتنم هم نمیاد [گریه]

بهاره

سلام عزززیززززم[بغل] شرمنده لب تابم قاطی کرده بود. اصلا ویندوز بالا نمی امد. حالا درست شد. خونه من مثل جنگل شده اتاق ریحان اصلا نمیشه بری توش کفش با اسباب بازی فرش شده. نمی دونم چرا هر چی میریزم بیرون بیشتر میشن. دیگه باباشم که هر چی این میره میبینه تو مغازه زرتی بش میده. آخه مغازه ایشون همه توش بیدا میشه. یه جورایی کتاب فروشی وفانتزی تحریر با همه. بازی فکری و سی دی و این چیزام هست. این میره میگه بابا اینو ور دارم باباشم اول میگه نه بعدم می بینم براش آورده.[کلافه] به خدا خسته. کاش باهاشون بازی می کرد. فقط رو هم جمع می کنه.[اوه]

بهاره

من کی خونه تکونی کنم؟[گریه] حالشو ندارم. بس که تنبلم.[نیشخند] اون زن+ که یادت هست تقریبا وضع خونه منه. ولی اونجا یه کم اغراق کردم به این شدت نیست.[خجالت][وحشتناک]

ملوس خانومی

سلام.الان سر پستی دیگه؟[نیشخند]خسته نباشی.[ماچ]

ملوس خانومی

راستی واقعا 18 روز مونده به عید؟؟؟؟حساب نکرده بودم![هیپنوتیزم]

ملوس خانومی

میشه بیای کمدای منم تمیز کنی؟[نیشخند]به خاطر خودت میگما....چون از این کار خوشت میاد میگم...[نیشخند]

ملوس خانومی

خدا بیامرزدشون........ناخوناتو میگم[نیشخند]