این پست اسم ندارد ...

نبود ! نداشتم .. حرفی نداشتم که بزنم .

دلم می خواست فقط سکوت کنم .. ترانه گوش کنم ؛ فکر کنم و کتاب بخونم ..

ازخیلی چیزها می خواستم بنویسم ؛ اما وقت نوشتن که می شد توی ذهنم هیچی نبود ..

دیروز پست رایان و خوندم "ما مردا " ...

هیچی نتونستم براش بنویسم . چرا ؟ چون خودم دقیقا همین حالت و دارم ..

وقتی ناراحتم ؛ وقتی دلم گرفته ؛ وقتی احساس تنهایی می کنم ؛ وقتی گلوم پر می شه ؛

هر وقت مشکلی دارم ... ترجیح می دم سکوت کنم و بریزم تو خودم ..

خودم تنها به مشکلم فکر کنم ؛ به دلیل تنهاییم .. تنها غصه بخورم و گریه کنم ..

من بقیه را نمی دونم ؛ اما خودم این طوریم ؛ این مدلیش و دوست دارم ..

گاهی دوستام و خواهرام و خیلی از زنهای دیگه رو که می بینم ؛ می یان و حرف می زنن

شکایت و گریه می کنن .. می مونم ؛ می گم که چی ؟ جز دلداری دادن کاری از دستم بر

نمی یاد ..

می دونم همینم خوبه ؛ نمی خوام توجیح کنین که اینم خیلی خوبه و بحث روانشناسی

شو وسط بکشینین .. من این طوریم ؛ خفه می شم .. دست خودم نیست ..

اصلا هم تازگی ها این مرض و نگرفتم ! از وقتی یادمه همین طوری بودم ..

خیلی ها هم ناراحت شدن سر همین اخلاق و طرز فکرم ! اما خوب من این طوریم و

نمی تونم طور دیگه ای باشم ؛ گیر نده که عوض شو ؛ من این کاره نیستم ..

خیلی از اخلاقای بدتر از این و دارم و نتونستم عوض کنم ؛ منم شعار بلدم

" خواستن ؛ توانستنه " ...

اصلا هم ربطی به تغییرات هورمونی نداره ؛ من الان مشکل ندارم خیالتون راحت !

اما من این کاره نیستم و در ضمن اصلا با این طور طرز فکر مشکلی ندارم !

تو مشکل داری به من چه ؟ من این جور راحتم آقا .. همین !

..

یه پستی داشتم "سیم کشی مغزی  " در موردسیم کشی مغز مردا و زنها نوشته بودم .

ولی خوب منم چون از کلمه ی ما زنها ؛‌شما مردا ؛ اون آدمها و ... غیره ؛ بدم می یاد ؛

می گم همه ی آدمها سیم کشی مغزشون فرق داره ؛ هر کی یه طوریه ؛ چون حالا

 من این طوریم ؛ نمی تونم به تو هم بگم این جور باش .. تو اگر با حرف زدن آروم می شی

 خیلی خوبه ؛ حرف بزن .. اما به من گیر نده ..

ترجیح می دم حتی اگر عقیده و باوری که دارم ؛ بد و بی منطق باشه ؛ اما من و آروم

می کنه ؛ باشه .. طرز فکری که به نظر خیلی ها مسخره است ؛ اما من باهاش حال

می کنم می خوام باشه .. چند وقت پیش سر یه کتاب همین جور شد . من یه کتاب و

معرفی کردم ؛ یکی تا می تونست درموردش بد گفت .. البته به دلایلی که حوصله

کل کل ندارم و به نظرم عقیده ش برای خودش حتما جالب بوده و جای مناسبی برای

مناظره وجود نداشت سکوت کردم ؛ اما بعد از اون قضیه رفتم کتاب و که به یکی از

دوستام داده بودم پس گرفتم و از اول خوندمش ؛ گفتم شاید من چند سال پیش

درست نخونده بودم شاید حق با منتقد کتاب بود !

اما دوباره که خوندم اصلا نظرم در موردش عوض نشده بود

با همه ی اون مسخره بازی ها و تحریف ها و مشکلات و دروغهایی که به نظر منتقد

کتاب من اومده بود من کتاب و دوست دارم و خوندمش ..

مثل شوهر آهو خانم که به نظر خیلی ها مسخره است من دوستش دارم .

داشتم بازم پست رایان و می خوندم که این به ذهنم اومد ..

توهین به عقیده ی دیگران خیلی بده ! ما به خودمون این اجازه رو می دیم که خیلی

ساده ؛ باور و طرزفکر یه آدم و زیر گیوتین بی احترامی هامون ببریم .. ؛ که این

خیلی زشت و بی خردانه ست .. ( نظر خودم در مورد پست رایان و نوشتم

 این به اون ربطی نداره )

..

خیلی در هم و از هر چی خواستم گفتم .. شاید بعدها این پست و درست و مرتبش کردم

الان بیشتر از این نمی شه از ذهن شلوغ و خسته ی من کار کشید ..

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
بهاره

حالا چرا میزنی. من که از این جور ادما نیستم. آدم کافیه خودشو بذاره جای بقیه. وقتی من برام یه چیزی محترمه در باره اش فکر کردم بهش اعتقاد دارم. پس دوست من فامیل من بقال سر کوچه همه فکر می کنن فکر خودشون درسته دیگه مشکل حله هر کسی طرز فکر خودشو داره و براش محترمه حتی اگه نقطه مقابل ما باشه.[گل]

Hell Lord

خوب شما شاید چون درون گرا هستید اینطوری بیشتر به قولا حال میکنید... من از درون گرا گذشته...موچاله(مچاله - موچله[کلافه]) هستم توی خودم [نیشخند] همیشه احترام گذاشتن به نظرات دیگران یکی از سخترین کارهاست...آم رو آتیش میزنه[نیشخند]