با شدتی وحشیانه و جنون آمیز

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ؛

آرزو کردم ، ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،

بی درنگ ، آسمان از روی زمین بَرَم دارد !

یا لااقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد .

اما .... نه ،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .

من یک " متوسط " بی چاره بودم و ناچار

محکوم که پس از آن نیز " باشم و زندگی کنم " .

نه ، باشم و زنده بمانم .

و در این " وادی حیرت " پر هول و بیهودگی سرشار ؛ گم باشم .

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش ،

خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ؛

در برزخ شوم این " پیدای زشت "

و آن " ناپیدای زیبا " ؛ خُرد گردم .

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .

در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ....

          " زندگی " نام دارد !

دکتر علی شریعتی



موضوعات مرتبط: حرف حساب , شعر

تاريخ : شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()