.

گفتم : که خسته م .

گفت : منم .

گفتم : تنهام .

گفت : منم .

گفتم : احساس می کنم به ته خط رسیدم .

گفت : من پیاده شدم .

گفتم : تمام دنیا مفهومی جز رنج و درد برام نداره

گفت : خود دنیا یعنی همین .

گفتم : می خوام برم.

گفت : من خیلی وقته رفتم .

گفتم : می ترسم ؛

گفت : از چی ؟

گفتم : از همه چی ؛ از همه کس ؛ از همه جا .

گفت : هیچ چیز وحشت آور تر از ترس نیست

هیچ کس ترسناک تر از خودت نیست

هیج جا امن تر از اینجا نیست

گفتم : تردید !

گفت : حق طبیعی توست .

گفتم : احساسی ته قلبم نیست ؛ ذهنم خالی ست ...

گفت : تو احساسی ؛ ذهن لیوان نیست . که پر و خالی بشه .

گفتم : دلم برای خودم تنگ شده

گفت : دل منم برات تنگ شده !

گفتم : یه جا می خوام که امن باشه

گفت بیا در آغوش من

گفتم : یه نفر و می خوام که احساس و بفهمه

گفت : بیا در آغوش من

گفتم : می خوام  شهامت داشته باشم

گفت : بیا در آغوش من

گفتم : گناه داره !

گفت : گناهش در برای من

گفتم : خجالت !

گفت :‌ .

.

.

.

.

گفت : بسه دیگه بیا ؛ خفه م کردی ؛ هی سوال جواب می کنه .

حالا بگو چرا به حرفام گوش نمی کنی ... 

می گم بیا , بیا دیگه . هی خودش و می کشه کنار .. بیا ..تمام . همین .... 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :‌ زیاد برای ادامه نوشته ی بالا خودتون و اذیت نکنین . اصلا هم نمی خواد به خودتون

فشار بیارین و فکرهای غیر اخلاقی انجام بدین ! یه نوشته ی معمولیه ؛ شما فکر کن

یه قسمت از یه سریال مزخرف و دیدی ... حالا قبلش و بعدش مهم نیست . مهم

اینه که سریال مزخرفه .

پ.ن : این روزها چه قدر نوشته هام یه جوری شدن ؟!!! زیاد پا نوشت می زارم !!

پ.ن : رفتم که برای مدتی رفته باشم ... گاهی یه مدت نبودن ...

هیچی مهم نیست . گاهی نیست شدن ؛ بهتر از هست شدنه !

 به هر حال دیگه . این طور .

گفتن نگم همین ! باشه نمی گم .

همین !

 

 

 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()