داشتم آشپزی میکردم .. کاری که نه زیاد دوستش دارم ؛ هم دوستش دارم ..

مثل خیلی چیزهای دیگه که هم دوستشون دارم هم ندارم ...

مثلا !!‌:

شستن ظرف .. ٣ ساله با این ماشین ظرفشویی دارم حال میکنم . اما گاهی

انقده دلم تنگ می شه . می افتم به جون قابلمه و کاسه ؛ بشقاب ... حالا نشور و کی بشور ..

یکی دیگه ش خوابیدنه !!

نه جدی ؛ هم خوابیدن و دوست دارم هم ندارم .. گاهی به زور چوب کبریت

بیدار نگه میدارم خودم که نخوابم ... !! عقلم هم تاب داره ؛ تعجب نکنین ..

گاهی همین خواب انقدر شیرین می شه ؛ هیچ جای دنیا رو با تختم عوض نمی کنم ..

و یکی دیگه ش رانندگیه .. ...

اینجا بودم که آشپزی میکردم . اما اصلا دوست نداشتم امروز آشپزی کنم .

دلم غذای آماده و حاضری می خواست ..

گفتم که چی ؟ به خودم گفتم .. شامت و درست کن زن !! بعد تا میتونستم از

معایب غذای بیرون و فلان و فلان ؛ برای خودم مثال آوردم که آدم بشم و غذام و درست کنم ..

اما یهو ؛‌یه نفر که می دونم کی بود!! زد پس کله م که چی ؟ چرا به حرف خود ِ خودت گوش نمی کنی ؟؟

بعد زیر گازو خاموش کرد ... دستم و گرفت آورد اینجا نشوند ؛ یه شیر کاکائو

داغم برام آورد ... که راحت بشینم و هر کاری که دلم میخواد انجام بدم ..

عوض کاری که مجبورم انجام بدم .. گور بابای شام ...

یه چیزی پیدا می شه واسه خوردن .. دارم کتاب میخونم .. شیرم و می خورم .

توی اینجا پرسه می زنم .. به همین سادگی !!!

---------------------------------------------------------------------------------------

دلم دعوا می خواد یه کم ..

یه دعوای مردونه و زنونه !!!

جیغ و داد ...

فحش و تیکه ...

حالا اگه پرتاب کوسن و گلدون و لیوان هم باشه بهتر !!!

اما نمی شه ..

جلوی بچه می گن بد اموزی داره.

چند وقته حوصله ی دعوا کردنم ندارم ...

.......

 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()