زیپ کاپشن کوتاهش و تا نصفه کشیده بود . مابین دونیمه کاپشن شال گردن راه راه

آویزون بود . یه جور جالبی بسته بود . موهاش و با یه سنجاق کوچیک صورتی

گوشه جمع کرده بود . یه کم از گوش راستش بالاتر . آرایش چشماش زیادی

؛ زیاد بود . و لباش برق صورتی داشت .. انگار که یه ژله صورتی ریخته روشون .

ژله ی براق ....

شلوار تنگش نمی ذاشت تند راه بره . - شاید خودش بیشتر دلش می خواست

آرومتر راه بره - کوله ش تا باسنش می رسید و من هر لحظه امکان اینکه از شونه ش

بیافته رو می دادم .- گرچه نیافتاد ! -

نگاهش می کردم ؛ و یه لحظه اونم نگاه کرد . نگاهش بر عکس ظاهرش ساده بود .

توی همین چند دقیقه ؛ سه چهارتا مرد جوون -و حتی پا به سن گذاشته - با نگاه خریدارانه

سر تا پاش و نگاه کردن . احساسی نداشت اما .. هیچ احساسی !!

نه ترس ؛ نه تنفر ؛ نه خشم و نه حتی خوشحالی !

براش مهم نبود که چرا نگاهش می کنن . شرط می بندم که معنی نگاه و درک می کرد

اما براش مهم نبود همین !

پسر جوونی کنارش ایستاد و شروع کرد ریز ریز حرف زدن ...

باز هم اهمیتی نداد .. نگاهش به مغازه ی اون طرف خیابون بود ..

آلینا - خشکبار فروشی -

شاید می خواست دستش و بگیره که خودش و بیشتر کنار کشید .

باز نگاهمون به هم افتاد . هنوز نگاهش بی تفاوت بود . حتی به من !!

اتوبوس جلوی نگاهش و گرفت .. سوار شد .. ونک ...

مطمئن بودم چند تا ایستگاه بعد پیاده می شه ..

پشت پنجره نشست ردیف سوم .. و اخرین بار نگاهمون به هم افتاد ؛ باز هم بی تفاوتی

پر بود توی چشماش .. جلو تر؛ کنار میله ها پسر جوونی نگاهش روش مونده بود ..

----------------------------------------------------------------------------------------

دارم برمی گردم !

خودم و می زارم جاش .. من یه دختر ٢٠ ساله ی تهرانی ...

دلم شلوار خوشگل می خواد .

دلم از اون مانتوها می خواد که پایینشون تنگه خیلی !

از اون چکمه های خوشگل می خوام که تا زانو می رسن ..

دلم می خواد موهام و اون جور فشن کنم !

موهام و مش کنم .. ابروهامم تاتو ...

به جهنم که خاله و زن همسایه و .... پشت سرم حرف می زنن

به جهنم که داداشم ؛ من و می بینه خون می یاد تو صورتش

به جهنم که بابا و مامانم سر تربیتم دعوا دارن

به جهنم که پسر خانواده دار خواستگاریم نمی یاد

به جهنم که مردا بهم نگاه های اون جوری می اندازن .

به جهنم که زنهای چادری و مردای ریش دار نگاهشون زشت تر و قبیحانه تره ...

به جهنم که ...

به جهنم که ..

به جهنم .

می رم به جهنم ...

من می دونم و خدا ... می خوام برم به جهنم !!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------

رسیدم خونه ..

می رم دستشویی و توی آینه خودم و خوب می بینم ..

می گم اهای تو دیگه چرا ؟؟

خجالت نمی کشی ؟

تو که زنی ! تو که مادری ! تو که همسری !!!

تو دیگه چرا ؟؟

می رم اتاق خواب ..

می افتم رو تخت .. کتابم هنوز زیر بالشه ..

بالش و بغل می کنم و می خونم فصل بیستم : "سایوری تو تنها کاری که باید

کنی اینه که توجه یه مرد و به خودت جلب کنی .. با هر چی که می تونی ..

می تونی موقع مراسم چای ؛ آستین کیمونو تو بالاتر بکشی ؛ بزار پشت ساعدت و

خوب ببینه" .. ........................................

علامت سوال ؟؟؟؟‌

منم دوست دارم ازم تعریف کنن !!

نه من تمام مونث های دنیا دوست دارن تعریف بشنون ..

حتی اگر این تعریف ؛ پشتش پیشنهاد بی شرمانه ای داشته باشه !!

---------------------------------------------------------------------------------------

دلم برای دوست داشته شدن تنگ شده ...

می خواستم یه چیز دیگه بگم ! چی شد ....

اصلا در مورد خودم نه .. نه مورد همون دختری که دیدم و می بینم ..

می خواستم بگم می دونم چرا این جور می گردی !

می دونم دوست داری ؛ درکت می کنم ...

اما اون جور باش که خودت هستی !

ظاهرت مهم نیست ... اما لطفا سخت نشو !

سرد نشو !

زنونه گی تو از دست نده !

دلبر خوب و سنگینی باش ..

نذار جامعه بهت تحمیل کنه

نذار مردی بهت تحمیل بشه .

نذار عشقی که نمی دونی درسته یا نه از پا بندازه تو رو ..

نذار ..

مهم تنت نیست .... مهم روحته ؛ مهم قلبته .. بزار بدنت دست خورده باشه

اما قلب و روحت و نه .. بزار برا کسی باشه که ارزش داره ...

و اگر کسی رو پیدا نکردی برای خودت سالم نگه دارش ...

تو با قلبت زندگی می کنی .. نه با تنت ..

هر جور دوست داری ارایش کن .. نگاهت و اما ساده تر کن ..

هر طور که دوست داری زندگی کن .. اما درست زندگی کن .. مثل خودت ..

همین ... !

 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()