به من این بخت و ندادی که گرفتار تو باشم

انقدر بمیرم از تو ؛ تا تو دنیای تو جا شم ....

....

از کجا شروع شد . از یه جای ساده ، توی دنیای نوجوونی و رویای شاهزاده ی دور ...

می دونستم سواری که به این طرف می یاد ؛ همونی نیست که من منتظرش بودم .

اما باز بر بلندای برج قصر ، میایستم تا خوب تماشام کنه ..

و گاهی که شیطنت دخترانه م قلقلکم می ده ؛ بوسه ای براش می فرستم و لبخندی ..

و او همان جا ؛ برایم قاصدک ها را می دزده .. تا عشق را برام به اثبات برسونه ..

...

-----------------------------------------------------------------------------------------

نمدونستم از چی باید بنویسم .. باز میکردم و نگاه میکردم ؛ اما چیزی جز سکوت

نبود که بنویسم ..

ترجیح دادم صبر کنم تا خودش بیاد به سراغم ..

نمی دونم چرا یاد اولین - عشق که نمی شه گفت اما - عشقم افتادم ..

توی روزهای ١۴ سالگیم ..

بعد دلم خواست اینجا بنویسم چیزی براش ... می دونم شاید هرگز نخونه اما ...

..

می خواستم بدونی که می دونم ؛ عشقت درست بود . این و باید از اول بهت می گفتم .

اما نه جرات داشتم نه میتونستم  از اینهمه احساس دست بردارم ..

یه حسی توی قلبم اجازه نمی داد که بهت بگم ، نمیتونم دوستت داشته باشم.

راستش ازاین همه عشق هم می ترسیدم .. من نه می تونستم به این عشق برسم

نه میخواستم این جور عاشق بشم ..

تو خوب بودی اما در قلب من بسته بود ... و نگاه مشتاق تو ، نامه ها و حرفهای

پر احساست ، دلتنگی هات و ... نتونسته بودن در قلب من و باز کنن ...

اما به یادتم .. بودم و همیشه خواهم بود . یه جای دنج قلبم متعلق به اون احساس

پاک و دوست داشتنی تو بوده و هست..

امیدوارم و برات آرزو می کنم ؛ یه شاهزاده ی مهربون و عاشق پیدا کرده باشی ...

خودتم می دونستی من اون شاهزاده نبودم ...

نمی دونم بعد ١٢ سال چرا امروز به یاد تو افتادم . شاید چون توی همین سرمای

روزهای دی ؛ بهت گفتم که نمیتونم ...

ببخش اگر شکستمت ... بزار به حساب اشتباه یه دختر کوچولو ...

... دوستت دارم .. وحید شادمان ... امیدوارم روزی بشه خوشبخت تو بشه دید ...

..

سارای نازگل تو ...

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()