بچه که بودم ؛ توی تمام خاله بازی ها ، من دوست داشتم مامان بشم .

و یه مامان خوب هم می شدم .

پسرخاله م سعید می شد بابا ؛ الهام دختر خاله م دختر بزرگم , و خواهرم

سمن دختر کوچیکه ... برادرم هم همیشه دو به هم زن این جمع ...

می خواست الهام زن اون بشه ؛ الهام هم هیچ وقت دوست نداشت مامان باشه ..

خلاصه اینکه دوست داشتم مامان باشم . و این دوست داشتن ؛ تا همین الان هم

باهامه ... همیشه دلم می خواست چند تا بچه قد و نیم قد داشته باشم .

شیطونی کنن و همه جا رو بهم بریزن . منم قربون صدقه شون برم و ....

واقعا دوست داشتم . و این و از ته دلم میگم ...

..

ازدواج کردم ... ١٩ سالم بود که نامزد شدم . یادمه توی همون اوایل نامزدیمون

به همخونه م گفتم : اگر یه روز بچه دار نشم خودم و می کشم ..!!!

اونم گفت اتفاقا با بچه موافقه ... من گفتم ۴ تا حداقل .. اونم گفت عمرا

همون ٢ تا بسه .. خلاصه روی ٣ تا توافق کردیم ؛ که بس باشه ...!!

ازدواج کردیم و دقیقا ١٠ ماه بعد از عروسی مون پسرم دنیا اومد !!!

هر کی می شنید باردارم ؛ اول سرش و تکون میداد بعدش می گفت زوده برامون

اما خوب عقل ما می گفت نه ...

یه حاملگی بد و خیلی عذاب آور داشتم . تا ۵ ماه اصلا چیزی نمیتونستم بخورم .

با سرم و آمپول میتونستم فقط بخوابم یه کم .. تا اینکه توی یه روز خوب بهاری

پسر کوچولوی ِ‌ ٣ کیلویی ما دنیا اومد ..

و من اون وقت که هنوز توی هذیون بی هوشی بودم ؛ خودم و خوشبخت ترین زن

دنیا فرض می کردم .. اون شب تا صبح من نخوابیدم . نمی دونم از ذوقم ! بود

یا عوارض بی هوشی ؛‌اما تا صبح نخوابیدم . پسرم کنارم بود . همه بچه ها

نق می زدن . الا این پسر کُپل من ؛ تا صبح خوابید . من همین جور نگاهش می کردم

و اون آروم نفس نفس می زد .. و من هر لحظه بیشتر احساس خوبی بهم دست می داد ..

..

دروغ نیست ؛ اینجا که خودم هستم ! اولین معیارم برای ازدواج داشتن بچه بود ..

دوست داشتم ؛ بچه دارشم . این که یه موجود کوچولو که از خودته ، رو به این

دنیا بیاری ؛ احساس غرور و خوشحالی بهم می داد ..

و اقرار  می کنم که اصلا به عواقبش فکر نمیکردم .

فکر میکردم بازی بچگی هست دیگه ؛ بچه دنیا می یاد و منم می شم مامانی ..

همین ....

الان پسرم ۵ سالشه .. و سال بعد باید بره پیش دبستانی .. گاهی احساس

می کنم نه تنها مادر خوبی نیستم براش ؛ بلکه مادر بدی هم هستم !

گاهی که حوصله ش و ندارم و از خودم میرونمش ؛ یه وختایی که الکی سرش و با

تلویزیون و پلی استیشن مشغول می کنم ؛ تا به کار خودم برسم ...

از خودم بدم می یاد ....

گاهی با خودم که فکر می کنم اگه نبود ؛ شاید ......

می دونم اگر برگردم هم بازم می خوام که دنیا بیاد ؛ اما ....

اما یه وختایی که بد می شم ؛ میگم ای کاش نبود .

می گم منم آدم هستم ؛ و با این چرندیات خودم و گول می زنم . اما خوب که

دقت می کنم می بینم حتی جلوتر از اینها یه مادرم ...

وقتی با پدرش دعوا می کنم - که الحمدالله اونم دیگه نمی کنم - با خودم میگم

اگه نبود ؛ یه ثانیه ..........................................

بعد میگم خدا رو شکر که هست ؛ فکر نبودنش دیوونه م می کنه ؛ کابوسم می شه ..

برام شده زندگی ؛ امید ؛ انگیزه ؛ اعتماد به نفس ....

دلم می خواد بازم بچه دار شم ؛ اما می ترسم ... می ترسم این احساس بد و بازم تجربه کنم ..

میگم که چی ؟؟‌

وقتی یه نوزاد کوچولو می بینم ؛ اون قسمت از وجودم که عاشق مامان شدنه بلند می شه ؛

حسودی می کنه و بهم فشار می یاره .. می گه زود باش می خوام ..

اما همون موقع یه سارای دیگه ؛ که تازگی زیادی پیداش می شه ؛ می گه

نه !!!! اصلا ! ابدا .. که چی ؟ همینم زیاده ...

اونوخت تنها کاری که سارا مامان ازش بر می یاد گریه کردن و غصه خوردنه ..

دو سه تیکه لباس کوچولویی که خریده رو بر می داره ؛ زیر نگاه های خشمگین سارای

بد ؛ بوسش می کنه و ...

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : الهام زن برادرم ! بچه دار شده ... ده روزه ..

پ.ن: می خوام برم خیابون بهار ..

 

 

 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()