من از همون بچه گیم هم به دو تا چیز خیلی علاقه داشتم .. یکی ش دیدن بود ..

یعنی واقعا برام دیدن یه چیز دیگه بود . نقاشیم واسه این خیلی خوب بود .

اصلا از کشیدن لذت می برم ؛‌چون بعدش می شد که ببینم ..

حاضر بودم ساعتها آروم بشینم و هیچی نگم اما ببینم !

نشنوم اما ببینم ! نخورم ! بویی نفهمم ! اما ببینم !

اره ...

الانم که اینجا تنها بودم یه کار خوب کردم ! عکاسی !!

اره عکاسی کردم و خیلی لذت بردم ...

نمی دونم چرا تا به حال به فکرم نرسیده بود !

اینقده خوش گذشت بهم که نمی تونم بگم . یه آرامشی داشتم وقتی که توی

گِل می رفتم تا از یه حلزون چسبیده به شاخه عکس بگیرم !‌

وقتی دنبال مرغابی و غاز ها می رفتم تا از یکی شون که یه کاکُل با مزه داشت عکس

بگیرم !

وقتی خودم قطره های بارون و روی سبزه های تازه و شاخه ها می دیدم ؛ احساس خوشحالی می کردم ..

بهم آرامش می داد ..

حالا هم آپلود می کنم و می ذارم اینجا ..

امروزم واسه اولین بار رفتم قلعه رود خان و به تمام کسایی که این طرف می یان و تا

به حال نرفتن می گم که حتما این کار و کنن ! چون واقعا حرف نداره !!

یه سری عکس انداختم بعد می ذارم که ببینین .. شاید برگشتم . اینجا سرعت اینترنت

در حد افتضاحه !!

باز هزار بار شکر برا خودم !!

تا ببینم چی می شه .. راستی گفتم لاک پشتم زنده ست ! عکس اونم می ذارم ..

تازه یه هاپو کوچولو هم می خواستم بخرم که زیاد خوشم نیومد . عکس شو می ذارم

اگر خوب بود بگین بگیرم .. گرچه خودم خوشم نیومد !

...

خیلی از محبتتون ممنون . اولش اسم نوشتم اما بعدا دیدم نمی شه ..

پس می گم از تمام دوستای خوبم ممنون .. خیلی بهم لطف دارین .. امیدوارم منم

بتونم محبتتون و جبران کنم .. خیلی دوستتون دارم و می بوسمتون ... اما یه تشکر ویژه

از مهسا جووووووووووووووووونم دارم .. که خیلی یه دونه ست .. دوستش دارم هوار هوار تا

اصلا شونصد هزار تا ده تا !

توی ادامه مطلب سه تا عکس گذاشتم ! اینا رو داشته باشین فردا سر فرصت می زارم ..

 


 

این بالایی راهپیمایی اردک های عزیزه ! وسط جاده بودن کنارم نمی رفتن !

هر چی بوق زدیم واسه خودشون حالی می کردن . منم کلی ازشون عکس گرفتم !!!

 

 

 

اینم یه حلزونه که چسبیده به شاخه .. اینا گاهی شش هفت ها می چسبن ..

خیلی با مزه میشن .. الان داره بارون می یاد ها .. منم با سختی توی گِل رفتم و این و گذاشتم

 

اینم بارون ......



موضوعات مرتبط: روزانه , خاطرات شمال !

تاريخ : دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()