نشد از 19 مرداد امسال بنویسم . 19 مرداد 92 .... دلیلش هم اولش اینکه تهران نبودم . دوم اینکه می خواستم یه کم دور شم . از دور ببینم . این نقطه رو . 

مثل این ستاره های توی اسمون که از پایین شبیه نقطه هستن و کنار هم که ردیف می شن یه شکل می سازن و ما مثلا صداشون می کنیم دب اکبر ! دقیقا مثل همینه این نقطه های زندگی من که یکی شون 19 مرداد 92 بود . وصل میشن و شکل زندگی منو می سازن و شاید بعدا تو اسمونم رفتیم ! 

شدم 30 ... دهه ی سوم زندگی من .. 

10 سال اولش رو که هیچ بچه بودم . 10 سال دومش که هیچ مشغول درس خوندن بودم . 10 سال بعدش هم مشغول بچه داری و ... دهه ی سوم هم تموم شد . به همین سادگی به همین سرعت به همین یهویی اصلا 

حالا 40 سالم بشه می یام همینا رو می نویسم دوباره می دونم . اما .. نه حوصله دارم بشینم برنامه بزارم و نه گریه کنم و نه خوشحال شم و اصلا هیچی . فقط می خوام بگم که حواسم هست . بله ... 

می خوام بگم که حالا که دارم دهه ی 4 زندگیم رو شروع می کنم . یه مادرم . یه همسرم . یه زنم . هر چی که هست . هر جا که هستم . مهم اینه که هستم . 

به قول یکی هستم که هستم به درک که هستم ! 

خوبه دیگه . 

بودن یه نوزاد ؛ یه بچه ی کوچیک تو خونه خیلی جالبه . مخصوصا تا دو سالگی یا نهایت سه . اینقدر رشدشون سریع هست که یهو می بینی که عه دو ماه گذشت . یه سال گذشت . سه سال گذشت ... 

بودن سامی هم برای من این طور شده . الان داره راه رفتن رو یاد می گیره . باورم نمیشه 9 ماه و خورده ای پیش بلد نبود بخنده ! 

مانی تا کمتر از 25 روز دیگه باید بره کلاس بالاتر . می ره سوم و به نظر خودش دیگه بزرگ شده . سه ماه راحت بودم . بازم حرص خوردن من و ارامش مانی شروع شد ! 

شاید دوباره بریم مسافرت .. همه چی به کنار خیلی دوست دارم یه کم فکر نکنم به چیزی جز خرید و گردش و دریا و خوردن ! 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یه لحظه هایی واقعا یه لحظه هایی می شن . خوب و بدش مهم نیس ها مهم همین لحظه بودنش هست . بعدش این لحظه ها همیشه شریک دارن . یعنی اون طوری نیست که این لحظه ها رو تنهایی از پس شون بر بیایم . باید شریک بگیریم حتما توشون . واسه همین شریک هم هست که خوب و بدش مهم نیست و بودنش مهمه . اینکه یه لحظه هایی داشته باشی توی زندگی بدون فاکتور بد وخوب و فقط چون یکی باهات بوده . یکی که شریک هست . شریک بودنش از خود بودنش هم مهم تره . 

خودم می دونم چی می خوام بگم حالا اگه شما هم گرفتی خیلی باهوشی ! بوس 



موضوعات مرتبط: حرف حساب

تاريخ : شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یعنی به نظر شما من خجالت نمی کشم اینجا می یام و می رم ؟؟ 

یه پست می ذارم و حاجی حاجی و غیره ! 

جز راحله کسی خودشو معرفی نکرد که !! یعنی هیشکی دیگه اینجا که بارون می زنه نیست ؟؟ ناراحت

من سارا هستم .. فکر می کنم همون سارای دو سال پیش نباشم . خیلی چیزا برام عوض شده . یه آدم دیگه شدم . الان زندگیم یه طور دیگه س . نمی گم و نمی تونم بگم خوب و بد شده فقط عوض شده . 

شیرینی داره تلخی داره گریه و خنده داره ؛ و مهمش اینجاست که ادامه داره .. 

من الان مادر دو تا پسرم .. مانی امسال کلاس سوم میره 18 اردیبهشت 9 ساله شد و برای خودش مردی شده . داره میرسه به شونه های مادرش . غصه مو می خوره . منو حرص می ده . دوستم داره و دوستش دارم خیلی . خیلی خیلی ها

و پسرک من .. اسمش سام شد . به معنی قصه ی نیکو . واسه اینکه آخر قصه مون خوب در بیاد ! عزیز منه . 18 آبان دنیا امده و الان 9 ماهش تموم داره میشه  . برعکس مانی یه پسر شیطون و مارمولکه .

قرار نبود دنیا بیاد اما یهویی مچمون رو گرفت و بعدش دوباره می خواست بره که خدا گریه هامو شنید و نذاشت عشقی که توی قلبم دوباره جوونه زده بود بمیره . خیلی خیلی معجزه وار برگشت به زندگی مون و با قلب کوچولوش خونه مون رو گرمی داد .

معجزه شد برای زندگی همه مون . بهمون انگار با اومدنش و اون ترس از دست دادنش ؛ فهموند که دنیا کوچیک تر از اونی هست که ما فکر میکنیم . به خودمون بیایم و ببینیم کجا هستیم . سام عزیز من توی بهت همه دکترا که می گفتن امکان نداره زنده بمونه ؛ موند و توی یه صبح خیلی زود صدای گریه ی ضعیفش پیچید توی گوشم و شد همه زندگی .

و بازم زد توی دهن دکترایی که می گفتن ممکنه هزار و یک مشکل داشته باشه و مسیر رشدشو عالی پیش گرفت و زود مرخص شد و توپول و سالم و شیطون داره 9 ماهگیشم تموم میکنه ..

روزهای سختی که گذشت بهمون یاد داد صبور تر باشیم . یاد داد گذشت کنیم و ببخشیم . یاد داد که قدر همدیگر و روزهایی که با هم هستیم و بدونیم .

خیلی چیزای دیگه که زندگی الانمون شده این .

نه که مشکل نباشه که هست . نه که گریه و ناراحتی و دعوا نباشه که نمیشه بدون اینا زندگی کرد . اما همین که بزرگ تر شدیم خیلی خیلی خوب بود .

رابطه ی من و آقای همسر بالا و پایین های خودش رو داره اما یه چیزایی فرق کرده که من و خودش می فهمیم و خوشحالیم .

مسئولیت ها مخصوصا

خلاصه ش اینکه دوست دارم بیام بمونم دوباره و خونه ی خودم بشه . یه کم از گرفتاری ها و مشغله های مادر شدن کم بشه برام . بیشتر هم می یام .

همین دیگه ..

 



موضوعات مرتبط: روزانه

تاريخ : دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

دنیا خیلی بد میشه گاهی خیلی بد .

مثل دوشنبه !

بعضی وقتها همه ی آدمها ؛ مخصوصن اون خوباشون خیلی بد می شن خیلی بد .

مثل دوشنبه !

گاهی یه چیزایی واسه بهترین آدما می خوایم که گاهی براشون خیلی بد می شه خیلی بد

مثل دوشنبه !

گاهی ...

همین که خیلی خیلی ببخشید . نمی دونم واقعا چه طور بگم که ناراحتم . نمی دونم واقعا چه طور بگم که متاسفم . چه طور بگم ببخش .

واسه ترست . واسه دردت ... واسه خاطر اون چشمای پر از التماست .. ببخش مادر همین .

خیلی متاسفم که مجبور شدم منم تن بدم به چیزی که درست و غلطش رو نمی دونم . متاسفم که کاری رو کردم که از ته دل نمی خواستم اما مجبور شدم یه جورایی ..

ببخش خودت به خوبی خودت . می دونم یادت نمی مونه . اما از یاد من اون چشمهای خیس و قرمز ؛ اون دستایی که می لرزید ؛ اون نگاهی که پر از التماس بود ؛ اون گریه هات نمی ره ..

ببخش پسرکم ...



موضوعات مرتبط: برای پسرک

تاريخ : چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()